X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

دفترچه عقاید

هر روز دنیا را با تازگی آن روز میبینم.


دلم برای خود واقعیم تنگ شده... من کی ام؟


نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 12:40 ب.ظ توسط یاسی نظرات (1)


بلاخره عمر این وبلاگ هم به سر اومد. اما نمی گم که عمر وبلاگ نویسی من به سر اومده یا نه؟ اما چیزی رو که ازش مطمئنم یه مدت طولانی نخواهم نوشت. شاید یک سال یا شایدم دو سال و مطمئنا دوباره توی این وبلاگ نخواهدبود. اگر عمری باقی بود و خواستم دوباره شروع به وبلاگ نویسی کنم حتما به تک تک شما سر میزنم و آدرس جدید رو می دم.

با اینکه اینجا دوستان خوبی پیدا کردم هر چند مجازی! اماراستش رو بخواهید نوشتنم زیاد فرقی با ننوشتن نداره. اینکه ماهی یکی دوبار میام اینجا سُک سُک می کنم و می رم به نظرم خیلی مسخره میاد. انگار که کلا ننویسم خیلی سنگین و رنگین ترم.

به هر حال از تک تک شما دوستان تشکر می کنم که این مدت همراهم بودید و با نظراتتون باعث دلگرمیم می شدید. همتون رو به خدای بزرگ می سپارم.

خداحافظ

نوشته شده در شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 07:35 ب.ظ توسط یاسی


خوب به سلامتی من آخرین سوتی سال 91 رو هم دادم. می نویسم جهت ثبت در تاریخ و البته عبرت دیگران. باشد تا رستگار شوم.

دوستان خواهشا اس ام اس تبریک که میدید انتهای مسیج اسم خودتون رو ننویسید یا اینکه اگر می خواهید به کسی مسیج بدید انتهاش رو بخونید ببینید اسم کس دیگه ای نباشه. تا مثل من بعد از اینکه به تمام دوستانتون اسمس دادید تازه یادتون نیوفته که ای داد بیداد! نکنه آخر مسیجه اسم یکی دیگه باشه بعد که میرید چک می کنید می بینید که بهههههههههههههله سوتی دادید در حد بنــــــــــــز.

حالا بدی ماجرا می دونید کجاست؟ صبح یکی از پسرای کلاسمون اسمس تبریک داد. منم کلی با خودم کلنجار رفتم که آیا منم در جوابش اس بدم یا نه؟ تا الان که دیگه اس تبریک برای همه فرستادم از جمله این آقا! که خوب با اسم یکی دیگه ارسال شد. اصننننننم ضایع نشدم هاااا.

خوب تقصیر من چیه؟ اسم دوستم رفته آخرِ آخر مسیج که اصلا دیده نمی شد.

خدا کنه این همکلاسی پسرمون هم نبینه آخر مسیج رو. بعدشم همش خدا خدا می کنم که اسم کوچیک منو ندونه چیه. وای خدای من!

خلاصه که حواستون باشه مثل من شب عیدی سوتی ندید.

بازم سال نوتون مبارک

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 08:05 ب.ظ توسط یاسی نظرات (11)

دوستان عزیزم!

دلم می خواست یه پست مفصل برای نو شدن سال بنویسم اما خودتون بهتر می دونید که این روزای اخر چقدر ادم سرش شلوغ میشه.

به هر حال سال پر از سلامتی، شادی و خوشی آرزو می کنم و امیدوارم که به هر چی دوست دارید برسید.

تا سال آینده بدرود

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 01:35 ب.ظ توسط یاسی نظرات (2)

الان پی به یه موضوعی در مورد خودم بردم.

 اینکه من موقع تلفن حرف زدن با یه کسی که یه خرده باهاش رو دربایستی دارم مثل استادم خیلی خجالت می کشم اما با همین آدم اگه رو در رو صحبت کنم اصلا و ابدا خجالت نمی کشم و خیلی راحت بلبل زبونی می کنم.

مثلا من با یکی از آقایون همکارم خیلی راحتم و خیلی هم با هم کَل کَل داریم و یه جورایی تو سر و کله همدیگه می زنیم. اما اگه بخوام تلفنی باهاش حرف بزنم هاااا رسما به فنا می رم. اینقدر من مودب و رسمی پشت تلفن باهاش صحبت می کنم که انگار من تا حالا با این آدم مراوده نداشتم!!!!

الان هم باید با استادم تلفنی صحبت می کردم و گزارش کاری رو می دادم یعنی مُردم تا براش توضیح دادم اینقدر که خجالت کشیدم و هول شده بودم آخرشم هم نشد که درست و حسابی روند کار رو براش توضیح بدم. برای همین فکر نمی کنم که استاد توجیه شده باشه و حالا هم حتما فکر می کنه که من کم کاری کردم(امیدوارم که این فکر رو نکرده باشه). این در صورتیه که اگه رو در رو باهاش صحبت می کردم کاملا می تونستم همه چیز رو براش  خیلی واضح توضیح بدم.

شما هم همین طورین یا فقط من غیر از آدمیزادم؟

بعدا نوشت: آهان... اگه توصیه ای برای رفع این مشکل دارین با کمال میل استقبال می کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 06:53 ب.ظ توسط یاسی نظرات (8)

نمی دونم تازگی ها چم شده؟ دیدید این خانوم های حامله رو دم به دقیقه یه چیزی هوس می کنن. حالا حکایت منه. یعنی در مواقعی که دسترسی به هیچی ندارم ها یه چیزایی هوس می کنم بیا و ببین. فقط هم آه حسرت که از نهاد من بلند میشه که ای کاش الان فلان چیز اینجا بود و می خوردم.

آخه اونم برای منی که لاغرم و تقریبا هیچ وقت میل انچنانی به غذا ندارم خیلی عجیبه. به قول دوستم شروع خوبی. فقط باید سعی کنم این هوس هام رو نگه دارم برای مواقعی که توی خونه ام و دسترسی به همه چیز دارم. وگرنه که فایده ای نداره.

بذارید چند تا از هوس های بد موقع ام رو براتون بگم:

5شنبه صبح کلاس زبان داشتم و بحث سر کلاس کشید به صبحانه. حالا وسط بحث من کلی هوس نیمروی صبحانه کرده بودم آی دلم می خواست...آی دلم می خواست.

دوباره چند شب پیشا دلم یه بستنی مگنوم گنده می خواست

امروز صبح هم سر کار بودم و داشتم کیک و چایی می خوردم. اینقدر دلم می خواست اون موقع عسل و خامه هم داشتم بعد با کیک و چای می خوردم. آی مزه میده.

من هیچ وقت عادت ندارم با یه غذای برنجی که خورشت هم داره نون بخورم. اما امروز موقع ناهار که اتفاقا غذام هم برنجی بود یه کف دست نون هم خوردم. تازه الان بازم گشنه ام و دلم سالاد ماکارونی می خواد. احتمالا عصری برای خودم درست کنم. البته اگه تنبلی نکنم.

پ.ن1 شکمو هم خودتی.

پ.ن2 کسی دستور یه سالاد ماکارونی خوشمزه بلده؟ نمی دونم چرا مال من یه حالتی بهم چسبیده میشه. چی کارش باید بکنم؟

پ.ن3 تا حالا دیده بودید من در عرض یک روز دو تا پست بذارم؟

پ.ن4 الان صدای یه ترقه اومد. دیگه کم کم داریم میریم به پیش واز چهارشنبه سوری.

نوشته شده در شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 03:56 ب.ظ توسط یاسی نظرات (4)

اپیزود 1

با دوستم باید برای انجام کاری جایی میرفتیم در اطراف تهران که تا حالا ما اونجا نرفته بودیم. از مترو که پیاده شدیم سوار ون های دانشگاه شدیم(فک می کردیم همونجایی میبره که مقصدمونه). من از یه خانومی که بغل دستم نشسته بود پرسیدم که درست سوار شدیم یا نه که خانوم گفت این مسیر می خوره فلان دانشگاه نه اونجایی که مد نظر ما بود. برای همین قبل از اینکه ون راه بیوفته به راننده گفتیم نگه داره اشتباه سوار شدیم. رانندهه هم گفت نمی خواد میبرمتون تا انتهای مسیر بعد از اونجا دوباره می تونید سوار تاکسی بشید به جایی که می خواهید. خوب طبیعتا ما هم به حرفش اعتماد کردیم و ما رو برد تا جایی که همه مسافرا برای اون دانشگاه پیاده شدن. ما هم پیاده شدیم و بعد من ازش می پرسم آقا کجا باید دوباره سوار شیم؟ میگه اگه بخواهید من دربست می برم 3 هزار تومن! بهش می گم نه مرسی لطفا بگید کدوم تاکسی ها رو باید سوار شیم.  میگه اون طرف رو میبینید اونا رو باید سوار بشید. ما هم رفتیم سمت ایستگاه تاکسی ها که میبینیم مسیر همه بدون استثنا دوباره مسیر برگشت به متروست. یعنی اصلا به اونجایی که ما می خواستیم تاکسی نداشته.  یارو کاملا ما رو پیچیونده بود برای اینکه پول کرایه اش رو بگیره. خوب بگو ما رو پیاده می کردی صبر میکردی دو نفر دیگه میومدن سوار می شدن. آخه چرا آدم رو گمراه میگنی؟ حتما فکر کرده ما الان بهش میگیم تو رو خدا دربست ببر.

خلاصه از راننده های دیگه که پرس و جو کردیم دیدیم یا باید یه مسیر خیلی طولانی رو وسط بیایون پیاده بریم یا دربست بگیریم. دیگه راننده ها هم دلشون واسه ما سوخت و هزار وپونصد تومن دربست بردن تا جایی که می خواستیم. دیگه کارد می زدین خون ما در نمیومد.

اپیزود2

صبح پنجشنبه می خوام برم کلاس زبان. چون کلاسم تو طرح ترافیک هست خدا رو شکر تا نزدیک های کلاسم تاکسی خطی داره. جایی هم که همیشه سوار این خطی ها میشم یه ایستگاه بزرگه که به جاهای مختلف خطی داره. خلاصه مثل همیشه رفتم به جایی که تاکسی مسیر من می ایستاد. حدس زدم که باید جاشون عوض شده باشه. از یکی از راننده های یه خط دیگه پرسیدم که آقا فلان مسیر جاش کجاست؟ میگه همین جا بایست تا تاکسی بیاد تازه پر کرده رفته! یه راننده دیگه اومد گفت دخترم بیا تو هم جای دخترمی اون آقا داره دروغ میگه جاشون عوض شده رفتن جلوتر می ایستن. راستش رو بخواهید اینقدر عصبانی بودم که اصلا نتونستم برگردم به رانندهه بگم آخه هدفت از این کار چیه مردم ور می ذاری سر کار؟ تو که راننده یه خط دیگه هستی چه سودی بهت میرسه آخه؟

دیگه قضاوت رو می ذارم به عهده خودتون که هر چی دلتون خواست بگید.

نوشته شده در جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 09:20 ب.ظ توسط یاسی نظرات (3)

خیانت این نیست که در عین حال که متاهلی در آغوش یه نفر دیگه باشی یا با کس دیگری هم* بستر بشی. همین قدر که رویاها رو با عشق قدیمیت سپری می کنی این بزرگترین خیانت به طرف مقابلته.

پ.ن تا صفحه مدیریت رو باز کردم بدون هیچ مقدمه و پیش فرضی، ناخودآگاه این اومد توی ذهنم.

آخه از کسایی که عاشق یه نفر هستن اما اینقدر جرات ابراز عشقشون رو به طرف مقابل ندارن و این قدر جُربُزه ندارن که برای بدست اوردن عشقشون بجنگن بدم میاد. به نظرم این آدما لیاقت عشق رو ندارن. متاسفم که برای فرار از عشقشون سریع به فکر ازدواج با یه نفر میوفتن. همیشه هم این وسط قربانی کسی که بدون خبر از هیچی وارد زندگی یه کی دیگه میشه.

نوشته شده در شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 03:05 ب.ظ توسط یاسی نظرات (7)

دوشنبه صبح داشتم می رفتم سمت محل کارم.نزدیک های اداره یه راه فرعی و میون بر هست که خیلی باریک و علاوه و بر اون یه قسمتیش هم پیچ خیلی تندی داره و اصلا هم دید نداره که ماشین داره از روبرو میاد یا نه! تازه اگه حواست نباشه ممکنه پیچ بپیچه و ماشین نپیچه.

همین جور که داشتم این پیچ رو میپیچیدم یهوووویی ماشین جلوییم زد رو ترمز و منم به شدت ترمز کردم که خدای نکرده نزنم پشت ماشینه. خلاصه یه بوق تندی هم براش زدم و ماشین هم گذاشت رفت. منم همین طور که داشتم دنده رو عوض می کردم که حرکت کنم یهوووویی گرومپ!!! عین فنر پرت شدم جلو و دوباره برگشتم عقب. یه لحظه فقط به این فکر کردم وای خدای من حتما زدم به ماشین جلویی بعد که چشمام رو باز کردم دیدم که ماشینی جلوم نیست و بعد تازه دوزاریم افتاده که از عقب زدن به من.

سریع من و راننده پشت سریم پیاده شدیم که ببینیم چی شده؟ خدا رو شکر که ظاهر سپر خسارت ندیده اما با اون شدت ضربه فک کنم احتمالا از داخل باید قُر شده باشه. ماشین عقبی من سمند بود حالا آقاهه هم کلی معذرت خواهی. که یهوووویی دیدم ماشین پشتی سمنده دوتا پسر جوون بودن و یه حرف خیلی بدی به آقاهه زدن و سبقت گرفتن رفتن جلوتر ایستادن و با قفل فرمون از ماشین پیاده شدن و حمله کردن سمت آقاهه. بعدش همش داد می زدن روی ما چاقو می کشی!!!

وااااای منو می گین دوتا پا داشتم چهار تا هم قرض کردم سریع سوار ماشین شدم و فراااااار. نگو اون دوتا ماشینا قبلا یه سری با هم دعوا کردن بعد دوباره اومدن از خجالت همدیگه در بیان.

منم که اینقدر دست و مخصوصا پاهام بندری میزد که اصلا نمی تونستم توی سربالایی گاز بدم ماشین حرکت کنه. دیگه اینقدر با دست پام رو نگه داشتم که از لرزشش بیوفته بتونم یه ذره پدال رو فشار بدم.

اینم از اول صبح ما...

امروز عصری هم با دوستم داشتیم از کلاس میومدیم(دوستم رانندگی میکرد) که یهوووویی دیدیم وسط اتوبان لاین سرعت یه ماشین ایستاده و مردم و پلیس هم جمع شدن و با دست اشاره می کردن که از یه سمت دیگه حرکت کنید. این دوست منم شیشه رو کشید پایین که به پلیس بگه حداقل از چند متر عقبتر یه علامتی بذارید که آدم بدونه سرعتش رو کم کنه که من یه چیزی دیدم که ای کاش نمی دیدم. دیدم توی باغچۀ وسط اتوبان یه آقایی خونی و مالی رو خوابوندن یه پارچه هم کشیدن روش.آقاهه فوت کرده بوده چه جوریش رو نمیدونم ولی احتمالا ماشین بهش زده بود. آخه یه آمبولانسی هیچی هم اونجا نبود. خیلی صحنه بدی بود خیلی.

اینم از آخر روز ما...

پ.ن1: خدا خودش شب عیدی به بنده هاش رحم کنه.

پ.ن2: این پست چقدر "یهووووویی" داشت!


نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 08:25 ب.ظ توسط یاسی نظرات (8)

اولین واگن مترو از جلو و آخرین واگن از عقب مخصوص خانوم هاست. توجه دارید که بین اون همه واگن فقط دوتا رو گذاشتن برای خانوم ها!!!

بعد اگه یه آقایی بیاد تو قسمت بانوان واقعا حق با خانوم هاست که اعتراض کنن آقا برو تو قسمت خودتون. جالبه که بعضی هاشون که اصلا به روی مبارکم نمیارن اومدن صندلی سه چهار تا خانوم رو گرفتن در حالیکه تو قسمت آقایون هم جا هستااااا. بعد که اعتراض رو می شنون خیلی حق به جانب میگن ئـــــه چطور شما خانوم ها میان تو واگن آقایوووووون!!!! تو رو خدا میبینید چه مسخره؟ آخه خوبه که چشم دارید میبینید که خانوما فقط دو تا واگن براشون گذاشتن با این حجم زیاد جمعیت!!!!

خوب حالا اصلا موضوع صحبتم این نبود یهویی اینا یادم اومد گفتم بذار بگم تا بحث مترو داغه.

یه دوست خیلی شیطونی دارم همیشه عادت داره بره اولین واگن از سمت جلو رو سوار بشه همیشه هم میره می چسبه به دیواری که پشتش راننده قطار میشینه. یه در کوچولویی هم بین واگن راننده و خانوم ها وجود داره. یه بار دوستم چسبیده بوده به این در و از داخل اتاق راننده می شنوه که دو نفر دارن هی با هم بحث می کنن. آخر هم دوستم از لای در داد می زنه: آقا...آقا...اینقدر دعوا نکنین الان ریل می پیچیه شما فرمون رو نمی پیچی میریم قاطی باقالی ها. خلاصه دیگه هر کی دور و بر ما بود و شنید کلی می خندید.تازه خود راننده ها هم کلی خندیدن و از اون ور گفتن چشم خانوم حواسمون هست.

این دوستم ازدواج کرده. تعریف می کرد یه روز مثل همیشه میره جایگاه مخصوص خودش تو قطار. (قابل توجه دوستان که این قطار جدیدا روی سقفش دوربین داره اما اون قدیمی ها دوربین ندارن). بعد میبینه که ایستگاه به ایستگاه راننده قطار از واگنش میاد بیرون و یه کوچولو نگاهی به واگن خانوم ها مخصوصا جایی که دوستم ایستاده می کنه و دوباره بر میگرده سرجاش(بازم قابل توجه دوستان که من اینقدر دیگه سوار مترو میشم کلی نکته های ظریف دستگیرم میشه. یکی از این نکات ظریف هم اینه که اکثر راننده های قطار پسرهای جوون و خوش تیپی هستن!!).

آخرین ایستگاه که دوستم پیاده میشه یکی از پشت سرش می گه خانوم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ دوستم هم بر میگرده میبینه که همون رانندۀ قطاره(راننده ها معمولا ایستگاه های آخر عوض میشن).

خلاصه پسره میگه من صابر هستم 29 سالمه، از توی دوربین دیدمتون و ازتون هم خوشم اومده دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.  خوب طبیعتا قیافه دوست من در اون لحظه این جوری شده. بعد به پسره می گه آقا خیلی ممنون ولی من 3 ساله که ازدواج کردم. پسره هم گیر داده بود که نه تو داری دروغ میگی آخه اصلا بهت نمیاد که ازدواج کرده باشی خانومای شوهر دار معمولا هیکلشون تغییر میکنه ولی تو اصلا تکون نخوردی(ای بابا حالا وارد مسائل ناموسی شد این وسط). حالا از دوستم اصرار و از پسره انکار. دوستم میگه یه 10 دقیقه ای ایستاده بودن و با هم صحبت کردن و پسره هی از خودش گفته که من مهندسی برق خوندم و کلا راننده های قطار همه تحصیل کرده هستن و شرایط خاصی هم باید داشته باشن مثلا اینکه قدشون باید تا یه اندازه ای باشه و...

این دوست منم رفته برای شوهرش جریان رو تعریف کرده و گفته ببین هنوز هم بعد از 3 سال ازدواج، کلی خواهان دارم. شوهرشم نه گذاشته و نه برداشته گفته  به خاطر اینه که من خوب بهت رسیدم!! به نظر من که دوستم کار درستی نکرده واسه شوهرش قضیه رو گفته چون بعدا ممکنه تبدیل به شک بشه.

خلاصه اینکه دوستان هر کی دنبال کِیس مناسبی میگرده می تونه یه سری هم به مترو بزنه.

-------------------

پی نوشت: دوستان! قبلا یه بار گفته بودم بازم میگم که لطفا اون گوشه سمت چپ وبلاگ رو بخونید، کامنت خصوصی دارید به همون روش که گفتم برام بذارید. دیگه این جوری خودتون هم اینقدر تاکیید نمی کنید کامنتتون خصوصیه و حواسم باشه رمزتون رو عمومی نکنم و غیره...ممنون

نوشته شده در سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 08:28 ب.ظ توسط یاسی نظرات (9)


دوستان گلم!

شرمنده روی ماه تک تکتون هستم. من تمام کامنت هایی که شما زحمت کشیده بودید و برای پست قبلی(که رمزی بود) گذاشته بودید رو تک تک خوندم و جواب همه کامنت ها رو هم دادم. ولی وقتی خواستم همه رو تائید کنم یه پیغام اومد که اتصال به سرور قطع می باشد. بعد که دوباره وارد سیستم بلاگ اسکای شدم دیدم که واویلاااااا تمام کامنت ها + پستم پریده .

یعنی چی می تونه بدتر از این باشه که تمام نصیحت های دوستات حذف شده باشن. حالا خوبه که من خونده بودم همشون رو اما دوست داشتم که برای خودم هم باقی می موندن.

بازم شرمنده و خیلی ممنون که وقت گذاشتید و پستم رو خوندید و نظر خودتون رو گفتید.

نوشته شده در شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 04:58 ب.ظ توسط یاسی

الان یاد یه چیزی افتادم، می خوام تعریف کنم ولی قبلش قول بدید بهم نخندیدهااااا.

خوب همه اطرافیانم می دونن شما هم بدونید که من با شمردن پول مشکل دارم. اگه رقم ها رُند باشه مشکلی ندارم ها اما وقتی خُرده ها هم باید حساب بشن اینجا دیگه هنگ می کنم. همیشه هم موقع شمارش یا کم میشمارم یا زیاد. برای همین وقتی مغازه میرم یا به تاکسی پول درشت می دم که برام خرد کنن هیچ وقت مابقی پولم رو نمی شمرم. چون چند بار تا حالا ضایع شدم برای همین ترجیح می دم سرم کلاه بره اما ضایع نشم.

حالا این شمردن پول یه طرف یه مبلغ بزرگ رو به عدد نوشتن و به طبع به ریال نوشتن یه طرف. چون همیشه با تعداد صفرهایی که باید جلوی عدد بذارن مشکل دارم در حالیکه به تومان نوشتن برام راحته.حالا یه جوری با این قضیه کنار میام ولی تا وقتی که رقم رند باشه. خدا نکنه که یه مبلغی خرده داشته باشه، میشه عذاب الیم برام. 

یکی دو هفته پیش رفتم کلاس آلمانی بعد از یه ترم مرخصی ثبت نام کنم. دستگاه کارت خوانشون خراب بود گفت برو بانک پول رو واریز کن. شهریه کلاس هم از 58 هزار تومن شده 73500 تومن! همین جور که داشتم میرفتم سمت بانک با خودم فکر می کردم حالا این 500 تومنش چی کارست این وسط من نمی دونم. غافل از اینکه همین 500 تومن حسابی کار دستم میده.

آقا ما رفتیم توی بانک هر کاری کردم نشد که این مبلغ رو توی فیش بنویسم دوبار هم فیش رو عوض کردم دیدم نخیر اصلا نمیشه!  دیگه با چه اعتماد به نفسی رفتم به آقا بانکی گفتم: من بلد نیستم این رقم رو بنویسم. آقا بانکی همین جور مونده بود بعد یه آقای دیگه هم که بغل دستم ایستاده بود این جوری شد. بعد منم خودم رو زدم به اون راه که اصلا انگار نه انگار. ولی دلم می خواست زمین دهن باز کنه برم توش اینقدر که خجالت کشیدم. واقعا نگاه های تاسف انگیز اون آقاها رو با تک تک سلول هام حس می کردم. اون 5 دقیقه ای که اونجا بودم ها برام 5 ساعت طول کشید واقعا بغضم گرفته بود. آخه خوب خداییش هم تا حالا برام خیلی کم پیش اومده که کارای بانکی این جوری داشته باشم.

جالب اینجاست که موقع انتخاب رشته دوره کارشناسی که بود همه به من می گفتن رشته ای رو بزن که بتونی بری توی بانک کار کنی. اما از اونجایی که من خودم رو خیلی خوب میشناسم در جا بهشون می گفتم که من اگه برم توی بانک کار کنم یه مملکت رو ورشکسته می کنم.

خلاصه اینکه اگر خواستید یه مبلغ هنگفتی رو جابجا کنید بگید من براتون این کار رو انجام میدم اینقدر که من این کار رو خیلی خوب بلدم.

نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 09:24 ب.ظ توسط یاسی نظرات (13)

آخه به منم میگن وبلاگ نویس؟!! فک کنم در اینجا رو تخته کنم برم سنگین و رنگین ترم. باز اون اوایل که وبلاگ زده بودم از شوق و ذوقش هی تند تند پست می ذاشتم اما الان چی؟

راستش رو بخواین خیلی دوست دارم هر روز آپ کنم... حالا هر روز نه حداقل هفته ای دو سه بار دیگه خیلی خوب میشه. شما بگید چی کارکنم؟ دوست ندارم روزانه نویسی کنم. دنبال موضوع هایی هم هستم که یه خرده قابل تامل باشه و جای بحث داشته باشه. که اونم خیلی کم برام پیش میاد. راهی به نظرم نمیرسه. این جوری هم که کم کم بین همین دوستام فراموش میشم اینقدر که کم مینویسم.



خدا رو شکر که هوا یه خرده گرم شده. یعنی ازسوز و سرمای گزنده اش خیلی کمتر شده. امیدوارم که دیگه سرد نشه. به خدا مردم از بس که توی خونه و خیابون لرزیدم. توی خونه که کلی لباس می پوشم دیگه بیرون که جای خود داره! اینقدرکه لباس من می پوشم کلی تپل به نظر میام زمستونا. اونوقت بعد از عید که دیگه هوا خوب میشه و مانتو می پوشم هر کی بهم میرسه می گه واااای چقدر لاغر شدی؟ یعنی در این حد! خدا هم نکنه که بخوام سوار تاکسی بشم میمیرم بخوام جابجا بشم آخه نه اینکه اینقدر لباس می پوشم نمی تونم اصلا خودم رو تکون بدم. به قول دوستم من همیشه زمستونا خودم رو لحاف پیچ می کنم(آیکون یک یاسی لحاف پیچ)



پ.ن1: این پست رو بذارید به حساب اینکه خواستم یه خرده خودم رو برای شماها لوس کنم.

پ.ن2: احتمالا پست بعدی رمز دار خواهد بود. دوستانی که بعد از انتشار پست، رمز دریافت نکردن لطفا به اینجانب بِخَبَرند.

نوشته شده در شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 07:50 ب.ظ توسط یاسی نظرات (6)

ادامه مطلب بخونین لطفا! خیلی باحاله.

من خودم هر 10 روز یه بار یکی رو انتخاب می کنم. این جوری حق هیچ کدومشون هم ضایع نمیشه. البته به جز "نیما و شاملو و سایه". آخه به نظرم به موضوع هیچ ربطی ندارن.

شما کدوم رو انتخاب می کنین؟

بعدا نوشت1: دقت کردین پیغام گیر باباطاهر چه عشقولانه س؟

بعدا نوشت2: واقعا این شعرا یه همچین شعرایی دارن؟ یا ساخته و پرداخته یه عده آدم بیکار اما خوش ذوقه؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 22 دی‌ماه سال 1391ساعت 01:38 ب.ظ توسط یاسی نظرات (11)

من نمی فهمم یک زن و یک شوهر بر اساس چه معیار هایی تصمیم می گیرن که بچه دار بشن؟ به خاطر حرف فامیل و همسایه؟ به خاطر فشار خانواده ها؟ اصلا قبل از بچه دار شدن به این فکر می کنن که می تونن از پس تربیت کردن یک بچه بر بیان یا نه؟ اصلا فکر می کنن که تحمل  بچه بزرگ کردن رو دارن یا نه؟

دیروز توی مترو  مادری با یه پسر بچه 5-6 سال ایستاده بودن. خوب بچه ها توی این سن و سال خیلی کنجکاون و دائم سوال می پرسن. این پسر بچه هم ایستگاه به ایستگاه مدام سوال می پرسید که مامان رسیدیم؟ مامان اینجا پیاده میشیم؟ مادره هم که اصلا انگار نه انگار که بچه داره باهاش حرف میزنه. بی توجه بی توجه. تا اینکه بچه پرسید مامان چرا در قطار رو نمی بنده که یک دفعه مادره جلوی مردم داد زد آخه مگه تو فضولی!!! یه بار دیگه نمی دونم بچهه چی گفت، که مادره بهش گفت کثا*فت ساکت شو.

خیلی ناراحت شدم. آخه یکی نیست به این خانم بگه آخه به تو هم میگن ماااادر. تو می خوای بچه ات رو این طوری تربیت کنی؟ اصلا جلوی این همه آدم خجالت نمی کشی که با بچه ات این طوری حرف میزنی؟

به نظر من که بچه دار شدن و نقش یک مادر یا پدر رو به عهده گرفتن سعه صدر می خواد. به خاطر همینه که من اصلا پتانسیل بچه دار شدن رو در خودم نمی بینی. بچه ها تا سن 2-3 سالگی مثل عروسکن برای آدم اما از اون به بعد آدم باید به موازات بزرگ شدن بچه ها صبر و تحمل خودش رو هم ببره بالا. باید این قدر این توانایی رو در خودش ببینه که بتونه یک بچه رو انسان تربیت کنه.

واقعا متاسفم برای این چنین پدر مادرها.

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391ساعت 01:10 ب.ظ توسط یاسی نظرات (14)

  1    2    3    4    5    6  >>

Design By : Pichak